شعر و عکس
بیا ای مهربان تنهاییم را همصدایی باش ومحراب سکوتم را تو ویران کن و دیگر از جدایی مگو بامن که از درد جدایی سخت بیزارم ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گریدبه حال من همه ازمن گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم دلم چون دفتر خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارمبه خود کرده گرفتارم به جزء در خود فرو رفتن چهراهی پیش رودارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند شگفتا از عزیزانی که هم اواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جزء در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم یه دل و یه عالمه حرف یه قلم یه تیکه کاغذ یه دل و یه بغض عالم یه دل پر از گلایه یه چشم و نم نم بارون دوباره یه شعر تازه واسه او چشمای نازت شاید هم یه حرف تازه واسه این دل شکسته واسه این دستای خسته این تنها راه و پناهه این یه قلم یه تیکه کاغذ واسه من محرم رازه یه قصه پر از درد و حسرت زخمای تنهایی من قصه بی کسیامه یه قلم یه تیکه کاغذ تنها حرف من همینه بی تو هیچم ای وجودم بی تو من خیلی غریبم واسه اون چشات عجیبم منو کرده این دیوونه دوری تو این که نباشی زندگیم معنی نداره هرچی غصه س خیلی راحت تو وجودم پامیزاره خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشقها می میرند رنگها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جه می مانند از این روزای بی نشون از این همه دربدری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از ادما از آدمای مهربون از این مترسک های پست از همدلای همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیشون آره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ از جمله دوستت دارم و دروغهای خیلی قشنگ تو می آیی ، یقین دارم که می آیی . زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند . تو می آیی ، یقین دارم که می آیی . پشیمان هم . دو دستت التماس آمیز می آید بسوی من ولی پر می شود از هیچ. دستی ، دست گرمت را نمی گیرد ، صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خواند ولی هیچی نمی فهمی همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی های خودت به من فرو می آری ، ولی هیچی نمی فهمی . دیگر لبانی گرم با شوری جنون آمیز نامت را نمی خواند . تو می آیی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد . محال است این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی ، به لبهایم کلام عشق بنشانی. محال است اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا ، قلبی که شکستی بلرزانی ، برنجانی. محال است اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی . تو می آیی یقین دارم که می آیی . تو می آیی تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد . نگاهت غرق در اشک پشیمانی بروی پیکرم باشد . دلت را شاید آنجا جاگذاری تا که سنگ بسترم باشد . تو می آیی . تو می آیی یقین دارم که می آیی ولی افسوس .... شاعر: محسن . ر مرا دست خودم داد کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز کسی خنده کسی غم کسی شادی وماتم کسی ساده کسی صاف کسی درهم و برهم کسی پر زترانه کسی مثل خودم لال کسی سرخ و رسیده کسی سبز کسی کال کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند کسی مرثیه آورد برای دل من خواند من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد آدمک مرگ همینجاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دستخطی که تورا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند فکر کن فکر تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه به یادت دادیم پرزدن نیست که در جاست بخند آدمک نغمه آغاز نخوان!!! به خدا آخر دنیاست بخند.... بیا ای مهربان تنهاییم را همصدایی باش ومحراب سکوتم را تو ویران کن و دیگر از جداییها نگو با من که از درد جدایی سخت بیزارم قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غمها شده ام من که بی تاب وعاشق بوده ام همدم سردی یخها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام خنده بر لب میکنم تا کس نداند راز من سر به دیوار نهم گریه کنم در دل شب گر به دیوار نگویم غم هجران چه کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





